درودی دوباره

با درودی دیگر بر دوستان و هم میهنان گرامی و ارجمندم

این وبلاگ قدیمی من است که چند سالی است به بلاگ اسکای برده شده و دیگر در این بلاگ چیزی ننوشته ام. امید دارم بزودی با راه انداری سایتی به همین نام باری دیگر با نوشته های سودمندتر در پیشگاه شما دوستان باشم.

اکنون سال ها از نخستین تجربه وبلاگ نویسی ام گذشته و هنوز چون گذشته مایلم در این دنیای مجازی برای دوستانی که گاه با آن ها پیوند های نزدیک تری نیز داشته ام نوشته هایی هرچند ناقص و کم اهمیت بنگارم.

با سپاس از همراهی همه ی دوستانم

  
نویسنده : داریوش ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳٩۱
تگ ها :

آدرس جديد تارنما

با درود و سلام به همه ي دوستان گرامي

اين تارنما به سايت بلاگ اسكاي برده شد . از اين پس نوشتار جديد را روي اين تارنما ببينيد : (اكنون چهار نوشته ي جديد گذاشته شده است .)

 

  

** http://pardiseparse.blogsky.com/  **

 

  
نویسنده : داریوش ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥

آدرس جديد تارنما

با درود و سلام به همه ي دوستان گرامي

اين تارنما به سايت بلاگ اسكاي برده شد . از اين پس نوشتار جديد را روي اين تارنما ببينيد : (اكنون چهار نوشته ي جديد گذاشته شده است .)

 

  

** http://pardiseparse.blogsky.com/  **

 

  
نویسنده : داریوش ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥

8 مهر نوشته ي ساساني از آتشكده ي آذر گُشنسب

8 مهر نوشته ي ساساني از آتشكده ي آذر گُشنسب در گنزك

و برخي حواشي ديگر

 

با درود به همه ي دوستان نيك سرشت و آريايي ام :

آريانام ، بيژن ، الهام ، رامين ، كيوان ، آتورپات ، پيشاهنگ ، ناصر حاجلو ، آناهيتا ، ريحانه ، علي ، بابايادگار ، داريوش كياني و دوستان ديگري كه در ماه هاي گذشته همراه من بوده و كم و بيش من را از نظراتشان بهره مند ساخته اند .

بدليل برخي مسائل تصميم گرفتم تارنگاشتم را به سايتي ديگر منتقل كنم كه اين كار با كمك و همدلي الهام عزيز انجام شد .

اكنون تصميمي براي اين تارنگاشت نگرفتم شايد كه آن را به موضوعي ديگر چون تمدن هاي پيش از تاريخ اختصاص بدهم . (شايد هم نه!)

 

در اين 13 يا 14 ماه وعده هايي به برخي دوستان داده بودم كه برخي از آن ها هنوز عملي نشده است و اين بيشتر به دليل وسواس من در انجام كار بوده است .

اما من همه ي توان خودم را بكار گرفتم تا هر چه سريعتر به برخي مطالب گذشته پايان بدهم ولي در اين مسير دراز هميشه با مطالبي نو برخوردم كه دريغم آمد آنها را نديده بگيرم . همچنين فرهنگ ايران زمين آنچنان گسترده و كامل و از سويي ميل من هم مهار نشدني است كه خود بخود هميشه سرنخ هاي جديدي در كارم باز مي شود كه دوري و پرهيز از آنها امكان پذير نيست . بر اين پايه هميشه خيلي از كارهايم نيمه تمام مي ماند يا خيلي دراز مدت مي شود .

 

اما با فراهم شدن برخي امكانات نو در سايت بلاگفا و بلاگ اسكاي برانم تا به اين آشفتگي ها پايان بدهم . (از همه مهمتر سرعت بالاتر سايت) از همين رو كوشش خواهم كرد بسياري از گفتار هاي پيشين را پس از ويرايش هاي اساسي و كلي در تارنماي جديد به شكلي مناسبتر در دسترس دوستان بگذارم .

 

به برخي از نوشتار آينده خواهيم پرداخت :

يكي از خواسته هاي من دسترسي به بايگاني مُهر هايي بود كه در تخت سليمان بدست آمده بود كه در چند ماه گذشته امكان پذير شد .

بدبختانه از اين بايگاني خبر چنداني ندارم فقط مي دانم شمار آنها 1300 مُهر و اثر مُهر گلي است كه از دوران ساساني در شهر شيز يا گنزك (تخت سليمان) بدست آمده است . چندي پيش در كتاب كتيبه هاي پهلوي دكتر داريوش اكبر زاده به آنها بر خوردم . در اين كتاب شمار 8 اثر مُهر گلي از اين بايگاني آمده است . ولي عكس هاي اين مهر ها چندان مناسب نيست . ولي در تابستان گذشته 2 اثر مهر گلي را كه در همين كتاب آمده بود را با كيفيت مطلوب بدست آوردم (بدبختانه نام كتاب يادم نيست) ، اكنون با پايان يافتن بررسي هاي خودم بر روي اين مهر ها بزودي اين دو مُهر را با خوانش دقيق آنها در دسترس شما خواهم گذاشت .

در اينجا فقط به متن روي اين 8 مهر اشاره مي كنم كه بسيار مهم است :

 

1. تيران هُر مزد : Tīrān-ohrmazd

(يك چهره نقش شده است كه اين نام بر آن نقش بسته است . در پشت سر اين چهره نوشته شده : افزون : afzōn)

2و 4.           آتور گُشنسب (اشاره به آتشگاه دارد) ، به خانه ي آتور گُشنسبِ موبد .

(در وسط نامش نوشته شده و در اطراف جمله ي بعدي نقش بسته است . )

Ātur i gušnasp : وسط مهر (در دو خط)

pat xānak i Ātur i gušnasp magūpat. : كناره ي مُهر

 

3. آتور گشنسبِ آتور دادان .

[Ātur] gušnasp i Āturdātān.

 

4. فراد گُشنسپِ مُغ ، پسر اَبَر زَرت .

 Frād-gušnasp i magū i Aparzartān.

 

5. مُهرِ پَدوان گُشنَك ، پسرِ مهرآفريد .

muhr Padiwān gušnak i Mihrāfrītān

6. توكل بر ايزدان (خدا) .

abēstān ō yazadān

7. رادي (و) راستي بهترين نيكي (است) .

rātīh, rāstīh … (pa)hlom i nēw.

8. تَهم

Tahm

 

يكي از مهمترين ارزش هاي اين بايگاني مُهر هاي ساساني نام هاي بيشمار ساساني اي است كه در خود دارد . نام هاي شهر ها و مردمان بسياري كه گاه خيلي ارزشمندند . همچون نام خود اين مكان باستاني : آتورگَشنسب = آذرگَشنسب . اين مهر ها ثابت مي كند كه اين محل همان آتشگاه معروف آذرگشنسب است . در مهر هاي 2 و 4 ديديم كه نخست نام محل آمده و سپس به موبدي كه مالك مُهر است اشاره شده است .

 

از دوران هاي تاريخي ايران هخامنشيان ، اشكانيان و ساسانيان هر كدام يك منبع بسيار سودمند بدست آمده است . از دوران هخامنشي گل نوشته هاي شمارمند پارسه و از دوران اشكاني سفالينه هاي نيسا و بعد از از متن هاي هترا و دورا .

از دوران ساساني علاوه بر كتاب هاي زيادي كه بدست آمده سكه ها و همين بايگاني مُهر ها به همراه ديگر مهر هايي كه پراكنده از نواحي ديگر بدست آمده مي باشد . چه خوب بود كه خيلي بيشتر به اين گنجينه ها توجه مي شد . (بدبختانه مي بينيم كه بسيار رسمي بر روي سايتي برخي از اين مهرهاي ارزشمند را به فروش گذاشته اند!!!)

 

دومين چيزي كه خيلي انديشه ام را درگير كرده است گاهشماري و تقويم است .

در آغاز تصميم داشتم تنها به گاهشماري هخامنشي بپردازم ولي مسائلي در ميانه ي كار پيش آمد كه علاقه مند شدم يك كار جامع صورت بگيرد .

اكنون گاشماري هخامنشي آماده شده و مشغول آماده كردن مطالبي درباره ي گاهشماري اشكاني هستم . بيشتر بر پايه ي همان سفالينه هاي نيسا . درباره ي گاهشماري سومري و خوزي نيز كار را پي گرفته ام كه تقريبا آماده است . گاهشماري بابلي هنوز كمي كار دارد . و درباره ي گاهشماري ساساني اسناد دست اول ندارم . گاهشماري سلوكي نيز در پيوند با گاهشماري اشكاني است كه به آن نيز خواهم پرداخت . گاهشماري اوستايي را نيز در كنار بيان خواهم كرد . اميدوارم بزودي اين كار پايان يابد . كوششم بيشتر اين بوده كه همه ي اين بررسي ها بر پايه ي اسناد دست اول همان زبان باشد .

تاكنون ده ها سند بابلي به همراه نزديك به 2500 سند سومري گرد آورده ام . براي گاهشماري پارتي و سلوكي بهترين اسناد سكه ها و سفالينه هاي نيسا و برخي كتيبه هاست . نزديك به 400 سفالينه و 500 سكه را گردآوري كرده ام .

براي گاهشماري خوزي هخامنشي و پارسي هخامنشي بهترين سندها كتيبه ي بيستون و گل نوشته هاي پارسه است .

 

سومين كاري كه مدت هاست آغاز كردم ولي هنوز سرانجامي نيافته بازسازي كامل كتيبه ها و سنگ نوشته هاي هخامنشي است . اين كار به صورت سه زبانه انجام مي شود با ترانويسي و برگردان پارسي .

بازسازي كتيبه ي بيستون نزديك به 70 درصد انجام شده است . در كنار آن بنا دارم فرهنگ سه زبانه ي پارسي ـ خوزي ـ بابلي را فراهم كنم (حداقل در حد كتيبه هاي هخامنشي) كه اين فرهنگ نيز در كنار بازسازي متن ها انجام مي شود .

از همه مهمتر نام هاي ايراني در دوران هاي مختلف من را بخود جذب كرده است . از اين رو مشغول آماده كردن فرهنگ نام هاي هخامنشي (تاكنون 350 نام) ، فرهنگ نام هاي اشكاني (تاكنون 55 نام) و بزودي فرهنگ نام هاي ساساني و اوستايي هستم .

 

همه ي اين مطالبي را كه گفتم به مرور بر روي تارنما خواهم گذاشت . دوست داشتم بيشتر به متن هاي اوستا بپردازم ولي از آنجايي كه در اين مورد معمولا منابع زيادي در دست است سعي كردم كار را بر روي موضوعاتي ديگر متمركز كنم .

 

شايد انچه گفتم بسيار زمان بر باشد ولي ناممكن نيست و خيلي از آنها آماده است . در تارنماي جديد چند گفتار جديد گذاشته ام .

 

 

 

  
نویسنده : داریوش ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

 

يك ترديد در زبان اشكانيان

درباره ي زبان پارسي ميانه و بويژه شاخه ي پهلوي اشكاني نكاتي وجود دارد كه ترديد برانگيز است.

اين زبان را مُهره ي پس از پارسي باستان مي دانند و واژه هاي آن را به آواي ميانه مي خوانند. از سويي اين كه زبان پارسي هخامنشي چگونه به يكباره به فارسي ميانه رسيده هميشه پرسش برانگيز بوده است. و از سويي ميان فارسي ميانه و فارسي دري نيز مرزي در نظر گرفته اند.

ولي در اين ميان تفاوتي بارز هست ، زبان پارسي هخامنشي گويا پس از داريوش سوم به يكباره فراموش شد و كمتر از يك سده پس از آن زباني جايگزين آن شد كه كاملا در مرحله ي اي جديدتر است و اين روند همزمان با ورود يوناني هاست. ولي زبان پارسي ميانه به يكباره به فارسي دري دگرگون نشد. در دوران دودمان ساساني بدرستي مي توانيم مراحل دگرديسي زبان را ببينيم. نمونه ي بارز آن نوشته هاي كتبي و استودان نوشته هاي پهلوي است كه اين گذر را تا صدها سال پس از آمدن اعراب و اسلام به ايران نيز پي مي گيرند و نشان مي دهند. ولي اين مسئله بارها با بي اعتنايي دانشمندان روبرو شده است!

اما درستي اين سخنان بدرستي هويدا نيست. چرا؟ زماني كه نمي توانيم درباره ي زبان خود هيچ توان علمي اي داشته باشيم كه درست و نادرست را از هم بازشناسيم چگونه مي توانيم انتظار داشته باشيم بيگانه ها بدون هيچ پيش داوري و يا نگرش هاي فردي و يا پي ورزي به فرهنگ و زبان ما نگاه نكنند!

بگذاريد اين بحث را بگونه اي ديگر ادامه بدهم :

زبان هاي ايراني و يا بومي ايران چون ساساني و اشكاني و يا زبان خوزي (ايلامي) و اوستايي آنچنان هم كه هويداست سخت نيست، بلكه دانشمندان اروپايي گويي براي اينكه اين دانش در دست خودشان بماند سيم هاي خارداري بدور آن كشيده اند كه عبور از آنها بسيار سخت تر از درك و يادگيري خود زبان است.

مثلا براي اينكه بتوانيد زبان خوزي را بخوانيد يا پژوهش كنيد با حدود 130 نويسه روبرو هستيد ولي بايد نزديك به 500 ترانوشت گوناگون دانشمندان باختري را ياد بگيريد تا بتوانيد از منابع سود جوييد (البته اين تنها براي سادترين دوره آن يعني خوزي هخامنشي است)!! براي زبان بابلي كه وضعيت كمي بدتر است!

درباره ي زبان هاي پارسي ميانه چندين روش و يا نظريه عنوان شده و اين باعث شده است كه يك متن ساده ي ساساني چون سنگ نوشته ي چند خطي اردشير بابكان را كه كاملا شفاف و روشن است در هر كتابي به گونه اي ببينيد! شايد باور نكنيد ولي تاكنون در 5 كتاب و منبع كه من دسترسي داشته ام به 5 گونه ي كاملا متفاوت با هم ديده ام بگونه اي كه ربط اين 5 گونه براي يك علاقمند مبتدي چيزي جز ديدن يك غول در برابر خود نيست! و اين ، گروه علاقمندان و دوستداران را به شدت كاهش داده و سبب دوري ما از اين زبان ها مي شود! و اين همان سيم خاردار است!! جالب است كه بگويم مثلا براي خود من بارها پيش آمده كه خواندن و رجوع به اصل سند ميخي يا پهلوي بسيار ساده تر بوده تا ترانوشت ها و آوانويسي هاي اين به اصطلاح دانمشندان! يعني در آنجا من تنها با يك نوشته پهلوي و يا ميخي روبرو هستم ولي براي ترانوشت ها با چندين نوشته!

درباره ي زبان اوستايي كمي مشكل كمتر است و از همين روست كه يادگير آن ساده تراست!

 

اما بحث اصلي در اينجا پرداختن به برخي ترديدها درباره ي پارسي ميانه و بويژه زبان اشكاني است.

براي آغاز از نام ها شاهان و كسان شروع مي كنم. حداقل درباره ي اشكانيان منابع يوناني بسياري در دست است و حداقل براي نام ها مي تواند كمك خوبي باشند. از سويي نوشتار خطي اشكاني و ساساني نيز درباره ي نام ها آنها را تاييد مي كند ولي نتيجه گيري دانشمندان بسيار شگفت است؟!

بگذاريد برخي نام ها را با هم بررسي كنيم:

نام ارشك (نخستين شاه) و فرهاد (چهارمين شاه) و مهرداد (پنجمين شاه) : (به همراه نام اردشير)

با اين قاعده كه در خط و زبان يوناني –a پاياني نام هاي ايراني به –es تبديل شده كار را پي مي گيريم و اين را از نام هاي بيشمار هخامنشي چون هيستاسپس و ارسامس و اريارمنس و... مي توانيم در يابيم. اما جالب اين است كه يك نام ثابت چون نام ارشك و مهرداد، در منابع يوناني همزمان با هر دو دوره ي هخامنشي و اشكاني يكسان ثبت شده است!!

Arsaces :

Phraates :

Mithradates :

اين سه نام اشكاني بايد با تبديل فوق به Arsaca و Phraata و Mithradata تبديل شود.

خوب اين سه نام در سفالينه هاي پارتي نيسا نيز يافت مي شود:

mtrdt : Mihrdāt ?!!

prdt : Fradāt ?!!

'ršk : Aršak ?!!

اما نكته در برابر گذاري اين دو است :

اگر به ياد بياوريم كه واژه ي مهر يا ميترا در زبان پارسي باستان به دو گونه ي Mitra و Mithra آمده است و اگر به ياد بياوريم نام خزانه دار دوران كورش و يا نام پدر خود كورش در يكي از افسانه هاي يوناني ميتراداته بوده است كه Mithradates  نوشته شده است، آنگاه با ديدن اين نام در اسناد اشكاني نيسا بگونه ي mtrdt : mitradāta با ديده تعجب خواهيم نگريست كه با چه شگردي نامي كه در اسناد يوناني در تمامي درازاي 5 سده ي پيش از گاهشماري ترسايي بگونه ي ميترَداتس = ميترَداتَه آمده است (ضمنا –es پاياني نام هاي ايراني در اسناد يوناني برابر –a مي باشد) و در نوشتار سفالينه ها هم با tr نوشته شده ، چگونه به يكباره به شكل بسيار جديد و متاخر مهردات و مهرداد بدل گشته است؟!! و پرسش اين است كه چگونه است نويسندگان اشكاني نوشته اند mtr و ما آن را mihr مي خوانيم؟! آيا نمي توانستند mhr بنويسند؟!

جالب اين است كه در سفالينه هاي نيسا به نام 'trwmtrk : Ātarmihrak آمده است. در اينجا باز دانشمندان Mihra را پذيرفته اند!! اين نام بايستي Ātarumitraka خوانده مي شد!!

نمي دانم چرا حتي نويسندگان ساساني نيز عادت به نوشتن tr داشته اند حال آنكه همه جا hr خوانده مي شود!!

 

در اين رابطه يك نام ساساني ـ هخامنشي ديگر بسيار اهميت دارد: اردشير

'rthštr : Artaxšahr!!/Artaxšer!!

در دو منبع متفاوت اين دو گونه را ديدم.

ولي گونه ي پارسي باستان آن با خط ساساني نام مطابقت دارد:

'rthštr : Artaxšatra  , a-r-t-x-š-ç=thr-a : Artaxšathrā

th و t در دوره هخامنشي براي واژگان زيادي وجود داشته است چون Mitra/Mithra, Čithra/Čitra كه معمولا گونه ي t را به زبان شمالي وابسته مي دانند يعني مادي و پارتي و اوستايي.

گونه ي يوناني / لاتين اين نام Artaxerxes است كه با تبديل پيش گفته به گونه ي Artaxerxa تبديل مي شود. اين خود وجود هجاي پاياني را ثابت مي كند.

 

نام ديگر ارشك است كه باز خوشبختانه در اسناد هخامنشي نيز شكل باستاني آن را داريم :

a-r-š-k : Aršaka (Pb.)

اما اين نام در اسناد يوناني نيز دقيقا همين گونه آمده است (منظورم با نگرش به قواعد بين زبان هاست) اما براي شاهي اشكاني ؟ :

Arsaces : (sš),(-es-a) : Aršaca :: Aršaka

كه در اينجا حرف k به c بدل شده است.

مثل نام فرنه كه كه در اسناد يوناني Pharnaces آمده و در اسناد خوزي Parnakka و در مهر آرامي Farnaka كه برابر با Farnahka پارسي نيز هست.

اما سخن بر سر واكه ي پاياني است كه در نام يوناني به سان نام هخامنشي باقي مانده است.

نام ارشامه هخامنشي در نوشته هاي يوناني براي تبديل هاي فوق كمك خوبي است :

Arsames : (sš),(-es-a) : Aršama

 

حال آنكه در نوشتار سفالينه ي نيسا نيز مي توان اين خوانش را داشت :

'ršk : Aršaka

از آنجايي كه برپايه ي نام هاي بسياري مي دانيم مي توان در پايان واكه ي a را ديد. (نام هاي چون :  pryptykn : Friyapātinدر اسناد نيسا) به عبارت ديگر حذف اين واكه تنها با در نظر گرفتن شكل نوتر زبان بوده كه در اينجا هيچ لزومي ندارد! و جالب اين است كه تنها در پاياني ترين بخش نام اعمال شده است: مثلا mtrdt : Mihrdāt  كه بخش دوم واكه ي –a را از دست داده است ولي در نام mhdtk : māhdātak خوانده شده يعني Dāta به سان دوران هخامنشي خوانده شده است!!

البته در اينجا بنا به لزوم كار Māha را به māh و mitra/mihra را به Mihr بدل كرده اند ولي ديديم كه حداقل در نام نخست در گونه ي يوناني آن كه از همان زمان است Mithradates را داريم يعني Mitra/mithra/mihra (منظور اينكه –a حذف نشده است!!)

شايد اگر نام mhdt : māhdāta هم در اسناد يوناني مي ماند Māhadates خوانده مي شد و اينگونه مشخص مي شد كه Māh نيز بايد به سان دوران هخامنشي Māha خوانده شود!!

 

اما نام فرهاد نيز گوياي نظر ماست :

Phraates :: (phf),(esa) : Fraata :

Prdt : Fradāt ?!! Fradāta

مي بينيم كه باز سفالينه هاي نيسا و اسناد يوناني همسخن هستند ولي دانشمندان نپذيرفتند!!

 

مگر اينكه بپذيريم كه نويسندگان يوناني سده هاي پسين تر با نوايي جديدتر مي شنيده و به گونه ي باستاني تر مي نوشته اند!! يعني مي شنيده اند مهردات و مي نوشته اند ميترداتس!!!

 

 

 

 

اجازه بدهيد به يكي از مشكلات روز ايران اشاره كنم :

بسياري از كشورهاي اروپايي يا آمريكايي كه از فرهنگ و تمدن خالي هستند يا بسيار دون مايه اند كوشش كرده اند با زرق و برق پول و امكانات امروزي چون رسانه ها و تبليغات براي خود پشتوانه يا فرهنگي دست پا كنند. مثل افسانه هاي نو ظهوري كه تنها با تبليغات بسيار زياد براي فرهنگ هايي سراپا پوچ فراهم كرده و يا با مصادره ي فرهنگ كشورهاي ديگر چنين پشتوانه اي فراهم ساخته اند. 

حتي نظر يكي از كارشناسان اين بود كه در چندين دهه ي پيش آمريكا با سينماي هاليوود و فيلم هاي وسترن نيز به اين كار دست يازيده (گرچه كه حتي آنها هم تهي از ارزش اند!!). گاه ارزش ها يا داشته هاي چند ساله يا نهايت چند صدساله را آنچنان تبليغ مي كنند كه گويي تمدني چند هزار ساله دارند! مثلا آمريكا يا انگليس چند شاعر سرشناس دارند؟ و حداكثر چند صد ساله اند؟!

   

اما درباره ي ايران وضع بسيار دگرگون است : با وجود اين كه آنچنان فرهنگ و تاريخ ايران شكوفا و پرمايه است كه هيچ كس نمي تواند چشمش را بر روي آن ببندد ولي زماني كه «از ماست كه برماست» چه كنيم ؟! اما در اين ميان كه ما از شاعر و موسيقي و هنر و دانش و پشتوانه ي فرهنگ

ي هيچ كم نداريم ، باز هم مي بينيم كه بسياري از ايراني ها همچون همان آمريكايي ها يا انگليسي ها كوشش مي كنند داشته هاي خودمان را بزرگ كنند ولي بدبختانه بدون هيچ زرق و برقي و يا تبليغي، بلكه فقط در حد گفته! و اين به تحريف بسياري از داشته هاي فرهنگي ما مي كشد! و نتيجه ي وارونه نيز به همراه دارد! منظورم اين است كه داشته هاي ما آنچنان بزرگ و نفيسند كه نيازي به هيچ بزرگ بيني ندارند بلكه بهتر است دقيقا آنچه هست همان را بازگو كنيم، مطمئن باشيم خود اين داشته به حدي بزرگ هستند كه ديگر نيازي به هيچ مبالغه اي نباشد! مثلا شاعراني ايراني چون مولوي يا فردوسي و سعدي آنچنان بزرگنند كه پرطرفدارترين كتاب ها در ميان آمريكاي امروز هستند!!

ولي در ايران چه مي گذرد؟! بسياري از ما ايراني ها در اين چند دهه ي گذشته آنچنان به اين فرهنگ پشت كرده ايم كه گويي اصلا وجود ندارد!! چرا بايد آرامگاه مولانا در بيرون مرزهاي ايران سالانه در حدود يك ميليون و چهارصد هزار نفر گردش گر و توريست را به خود ببيند ولي آرامگاه ها و بناهايي چون آرامگاه خيام ، ابن سينا، فردوسي حتي گاه يك دهم آنهم نمي شود؟!!

به جاي اينكه نوشته ي استوانه ي گلي كورش بزرگ را تحريف كنيم و يكسري تعريف و تمجيدها و انديشه هاي شخصي را جايگزين كنيم كه حتي شايد گاه زيبا باشد ، ولي نارواست! مي خواهم بپرسم مگر در اصل اين سند چيزي نهفته كه مايه ي شرم باشد كه آن را با جملاتي نو جايگزين كنيم؟!!

چرا در خود ايران بسياري از نوشته هاي دانشمندان ايراني سده ي چهارم و پس از آن هنوز چاپ نشده است؟! با تاسف و شرمساري مي بينيم كه حتي اگر چندين نوشته نيز به ندرت چاپ شده بازهم سهم بزرگي از آن در خارج از ايران و بدست انيرانيان بوده است؟!

چرا بايد بهترين چاپ شاهنامه از مسكو باشد؟!! مگر فردوسي به زنده كردن پارسي ها نمي بالد چه شده كه ما از انتشار كتاب او به بهترين نحو ناتوانيم؟! چرا كتاب هاي ابن خوارزمي و ابن سينا بهترين پشتوانه علمي باختر زمين حساب شوند ولي به جرات مي توانم بگويم نزديك به همه ي پزشك هاي ايراني امروز از ابن سينا جز نامي نشنيده اند؟!!

چرا بايد نخستين سرچشمه هاي دانش اختر شناسي در ايران باشد ولي اكنون ما سهم بسيار كوچكي در دنيا داشته باشيم؟!

 

 

 

 

       

  
نویسنده : داریوش ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

← صفحه بعد